انگلیسیبه فارسیadjective — صفت
embodied
مجسم به انگلیسی
ترجمههای فارسی
- مجسم
- تجسمیافته
- بدنی
معنی و کاربرد
مجسم
adjective — صفتEnglish meaningGiven a concrete or bodily form; incarnate.
به صورت جسم درآمده
He is the embodiment of patience.
او مجسم صبر است.
The idea was embodied in law.
این ایده در قانون تجسم یافت.
هممعنیها (انگلیسی)
- incarnate
- personified
- concrete
متضادها (انگلیسی)
- abstract
ترکیبهای رایج
- embodied in
یادداشت کاربرد
مجسم یعنی تجسم یافته و به صورت جسم درآمده.
واژههای مرتبط
- incarnate