پرش به محتوای اصلی
به انگلیسی
انگلیسیبه فارسیadjective — صفت

embodied

مجسم به انگلیسی

ترجمه‌های فارسی

  • مجسم
  • تجسم‌یافته
  • بدنی

معنی و کاربرد

  1. مجسم

    adjective — صفت
    English meaning

    Given a concrete or bodily form; incarnate.

    به صورت جسم درآمده

    • He is the embodiment of patience.

      او مجسم صبر است.

    • The idea was embodied in law.

      این ایده در قانون تجسم یافت.

هم‌معنی‌ها (انگلیسی)

  • incarnate
  • personified
  • concrete

متضادها (انگلیسی)

  • abstract

ترکیب‌های رایج

  • embodied in

یادداشت کاربرد

مجسم یعنی تجسم یافته و به صورت جسم درآمده.

واژه‌های مرتبط

  • incarnate