انگلیسیبه فارسیadjective — صفت
frozen
منجمد به انگلیسی
ترجمههای فارسی
- منجمد
- یخزده
- بسته
معنی و کاربرد
منجمد
adjective — صفتEnglish meaningTurned into ice or hardened by cold.
یخبسته بر اثر سرما
The lake was frozen solid.
دریاچه کاملا منجمد شده بود.
We bought frozen vegetables.
ما سبزیجات منجمد خریدیم.
بیحرکت
adjective — صفتEnglish meaningStopped or unable to move, as if turned to ice.
بیحرکت و ساکن
He stood frozen with fear.
او از ترس منجمد و بیحرکت ایستاد.
The engine is frozen and will not start.
موتور بسته است و روشن نمیشود.
هممعنیها (انگلیسی)
- icy
- chilled
- solid
متضادها (انگلیسی)
- melted
- thawed
ترکیبهای رایج
- frozen food
- frozen lake
- frozen solid
یادداشت کاربرد
منجمد هم به معنای یخبسته و هم به معنای بیحرکت و از کارافتاده است.