پرش به محتوای اصلی
به انگلیسی
انگلیسیبه فارسیadjective — صفت

tangible

محسوس به انگلیسی

ترجمه‌های فارسی

  • محسوس
  • لمس‌کردنی
  • قابل درک

معنی و کاربرد

  1. محسوس

    adjective — صفت
    English meaning

    Perceptible by touch; clear and definite enough to be noticed or realized.

    قابل درک با حواس

    • The tension in the room was tangible.

      تنش در اتاق محسوس بود.

    • There was a tangible improvement in his health.

      بهبودی محسوسی در سلامت او دیده می‌شد.

    • We need tangible results.

      ما به نتایج محسوس نیاز داریم.

هم‌معنی‌ها (انگلیسی)

  • perceptible
  • noticeable
  • palpable

متضادها (انگلیسی)

  • intangible
  • imperceptible

ترکیب‌های رایج

  • tangible results
  • tangible benefits

یادداشت کاربرد

محسوس به چیزی گفته می‌شود که با حواس قابل درک باشد.

واژه‌های مرتبط