انگلیسیبه فارسیadjective — صفت
unpaid
بیمزد به انگلیسی
ترجمههای فارسی
- بیمزد
- بیحقوق
معنی و کاربرد
بیمزد
adjective — صفتEnglish meaningNot paid for; done without payment.
بدون دریافت مزد
He did unpaid work for years.
او سالها کار بیمزد کرد.
The unpaid debt remains.
بدهی بیمزد باقی مانده است.
هممعنیها (انگلیسی)
- unrewarded
- voluntary
متضادها (انگلیسی)
- paid
ترکیبهای رایج
- unpaid work