انگلیسیبه فارسیadjective — صفت
usual
معمول به انگلیسی
ترجمههای فارسی
- معمول
- متداول
- روزمره
معنی و کاربرد
معمول
adjective — صفتEnglish meaningHappening or done most of the time; customary.
چیزی که بهطور عادی و همیشگی رخ میدهد
She arrived at her usual time.
او در ساعت معمول خودش رسید.
This is the usual way we do things.
این روش معمول انجام کارهای ماست.
It is usual to shake hands here.
دست دادن در اینجا معمول است.
هممعنیها (انگلیسی)
- customary
- normal
- ordinary
متضادها (انگلیسی)
- unusual
- abnormal
ترکیبهای رایج
- as usual
- usual way
- usual place