انگلیسیبه فارسیadjective — صفت
fundamental
اساسی به انگلیسی
ترجمههای فارسی
- اساسی
- بنیادی
- پایهای
معنی و کاربرد
اساسی
adjective — صفتEnglish meaningForming a necessary base or core; of central importance.
وابسته به پایه و اساس
There is a fundamental difference between them.
تفاوت اساسی میان آنها وجود دارد.
Education is a fundamental right.
آموزش حقی اساسی است.
The plan needs fundamental changes.
طرح به تغییرات اساسی نیاز دارد.
هممعنیها (انگلیسی)
- basic
- essential
- primary
متضادها (انگلیسی)
- secondary
- minor
ترکیبهای رایج
- fundamental right
- fundamental change
- fundamental principle
یادداشت کاربرد
اساسی یعنی مربوط به پایه و بنیاد و بسیار مهم.