انگلیسیبه فارسیadjective — صفت
unconscious
بیخود به انگلیسی
ترجمههای فارسی
- بیخود
- بیهوش
- ازخودرفته
معنی و کاربرد
بیهوش
adjective — صفتEnglish meaningHaving lost consciousness; insensible for a time.
از حال رفته
He was knocked unconscious by the blow.
او با آن ضربه بیهوش شد.
She lay unconscious on the floor.
او بیهوش روی زمین افتاده بود.
بیخود
adjective — صفتEnglish meaningColloquially: senseless, pointless, or involuntary.
در گفتار عامیانه: بیدلیل و بیمورد
Don't get upset over such a senseless thing.
برای چنین چیز بیخودی ناراحت نشو.
He spoke nonsense all night.
او تمام شب حرفهای بیخود زد.
هممعنیها (انگلیسی)
- insensible
- fainted
- senseless
متضادها (انگلیسی)
- conscious
- awake
- alert
ترکیبهای رایج
- knock unconscious
یادداشت کاربرد
بیخود در زبان عامیانه به معنای بیمورد و بیدلیل هم به کار میرود.